ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

قصه ی گنجشک فراموش کار

یکی بود،یکی نبود.غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. یه گنجشک کوچولو بود که همیشه فراموشکار بود.یه روز مامانش بهش گفت که پسرم برو توی این برگ یه کم از برکه آب برام بیار.گنجیشکه رفت،اما توی راه یه پروانه دید و دنبالش کرد و برگه هم از پاهاش جدا شد و یادش رفت برای مامانش اب بیاره.بعد یکدفعه یه قورباغه،پروانه رو خورد.گنجیشکه گفت:"ای وای از دست این قورباغه ،بهتره برگردم خونه پیش مامانم " که یادش افتادآب نیاورده و برگش هم گم شده.با خودش گفت: "باید یه برگ دیگه پیدا کنم". همون نزدیکی یه درخت دید و خواست یه برگ برداره که متوجه شد زیرش یه کرم قایم شده.سریع کرم رو خورد و گفت:"به به!چه خوشمزه بود.تشنه م شد،بهتره برم یه کم آب بخورم." رفت لب برکه که آب بخ...
19 آبان 1391

قصه ی خرگوش زبل و الاغ شیطون

ثنا جونم،شما دختر فوق العاده با استعدادی هستی.از همون یکسالگی که مداد به دست میگرفتی و خط خطی میکردی،میدونستم که نقاش خوبی میشی.3 ساله بودی که از خودت شعر هم میساختی و در3سال و نیمگی اولین قصه رو هم گفتی. قرار بود که قصه هات رو بفرستم برا مجله ی خردسالان تا چاپ بشه اما هی امروز و فردا کردم.ببخشید عزیزم.امسال تو پیش دبستانی ازتون خواستن که خودتون کتاب درست کنید.چند تا قصه گفتی و با هم تصمیم گرفتیم که این یکی رو بصورت کتاب دربیاریم: توی یه روستا یه خرگوش زبل و یه الاغ شیطون با هم دوست بودند و زندگی میکردند.یه روز الاغه یه فکری به ذهنش رسیدکه بره و مردم آزاری کنه و یه کم بخنده و تفریح کنه.پیش خودش گفت که برم یه کم عرعر کنم تا او...
8 اسفند 1390

تقدیم به همه ی مامان های عزیز

مامانم دوستم داره یه عالمه                   هرچی ازمامانی بگم بازم کمه وقتی بابا سر کار یا سفره                   مامانم کمی کارش زیادتره مثل بابا منو به گردش میبره                مثل اون برام خوراکی میخره بند کفشهام رو میبنده مامانم                  به کارای من میخنده مامانم...
7 شهريور 1390
1